صفحه ها
دسته
دوستان وبلاگي
منابع و ماخذ وبلاگ
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 331217
تعداد نوشته ها : 352
تعداد نظرات : 72
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

ـ در خدمت آقای علی‌محمد محمدی هستیم، یکی از افرادی که در حادثه روز 15 خرداد سال 42 ورامین حضور داشتند. آقای محمدی از اینکه وقت خودتان را در اختیار پایگاه اطلاع‌رسانی 15 خرداد قرار دادید سپاسگزاریم. در ابتدا لطف کرده، خودتان را معرفی بفرمائید.

بسم الله الرحمن الرحیم. بنده علی‌محمد محمدی فرزند حبیب هستم.

ـ متولد چه سالی هستید و الان به چه کاری مشغولید؟

1307ش. قبلاً ‌خادم حرم امامزاده جعفر بودم اما الان به علت پادرد بیکارم.60 سال در حرم خدمت کردم.

ـ شما سال 42 چند ساله بودید؟

تقریباً سال 42 بود، الان 87 .ببینید چند سال می‌شود.

ـ حدوداً 34 یا 35 سال داشتید. اون موقع ازدواج کرده بودید؟

بله ازدواج کرده بودم.

ـ  در مورد روز 15 خرداد 1342 برای ما صحبت کنید. چی شد که ماجرای 15 خرداد ورامین رخ داد؟

عرض کنم خدمتتان که بنده خادم امامزاده جعفر (ع) بودم. آن روز نوبت کاری من بود و در حرم بودم. ظهر روز بنی‌اسد یعنی روز سوم شهادت امام حسین بود. در اینجا رسم است که مراسم بنی‌اسد را [مثل] عرب‌ها درست می‌کنند. عرب‌ها که می‌آیند جنازه‌ها را جمع می‌کنند. هیات [سینه‌زنی] توی صحن امام‌زاده آمد.

ـ لطف کنید توضیح بدهید که اصلاً مراسم بنی‌اسد به چه معناست و چه‌جور مراسمی است؟

[قوم] بنی‌اسد سه روز بعد از حادثه روز عاشورا به کربلا رفتند. زمانی که زن‌های بنی‌اسد برای انجام کارهای روزانه‌شان نزدیک رود فرات آمدند، دیدند که همه جنازه‌های کاروان امام حسین (ع) روی زمین مانده است. به مردهایشان گفتند که ای بی‌رحم‌ها، بی‌انصاف‌ها، چرا نشستید. این جنازه‌ها هنوز روی زمین مانده است، اگر شما نمی‌روید، ما زن‌ها می‌رویم و آنها را به خاک می‌سپاریم. مردها ناراحت شدند و خلاصه آمدند برای این که جنازه‌ها را دفن بکنند قبر کندند. یکی دو تا قبر از قبل حاضر بود. وقتی آنها قبرها را  کندند و خواستند جنازه‌ها را دفن کنند، نمی‌دانستند که پدر کیست، پسر کیست، برادرزاده و برادر کدام است. چون جنازه‌ها سر نداشتند. سرهای اینها را بریده بودند. در همان موقع دیدند که سواری نقاب به صورت از سمت کوفه به سمت آنها می‌آید. اینها می‌ترسند و خیال می‌کنند که دوباره ارتش شام است که به سمت آنان می‌آید. صدا می‌زند بایستید. می‌ایستند. سوار می‌پرسد که شما دارید چه می‌کنید؟ می‌گویند ما برای دفن جنازه‌ها آمده‌ایم، اما نمی‌دانیم که جنازه‌ها متعلق به چه کسی است. فرمود شما یکی یکی اینها را بیاورید تا من بگویم که هر جنازه متعلق به چه کسی است. در آخر هم معلوم می‌شود که امام سجاد (ع) بودند.

ـ حالا بفرمایید که این مراسم چگونه انجام می‌شود؟ چه آیینی دارد؟ و مردم داخل حرم چکار می‌کنند؟

اول هیات داخل حرم می‌آید. پشت سر آنها همین قوم بنی‌اسد که عرض کردم به داخل حرم می‌آید. آن وقت مثلاً جنازه‌های شهدا را سمت صحن می‌گذارند و مردم عزاداری می‌کنند. وقتی [مراسم] سینه زنی تمام شد، قوم بنی‌اسد شروع می‌کند به جمع کردن جنازه‌ها.

ـ یعنی تشییع جنازه نمادین می‌کنند.

بله. شخصی هم عمامه سبزی سرش می‌بندد به نام امام سجاد(ع). یعنی او می‌گوید که این جنازه متعلق به چه کسی است. مثلاً این حُرّ ریاحی است. «حر ریاحی از وفا    جانبازی کرده برای شاه شهدا». اینها جنازه‌ها را یکی‌یکی می‌آورند به ایوان صحن تحویل می‌دهند تا به جنازة آخر می‌رسد. می‌گوید که یک جنازه دیگر هم هست، آن را هم بیاورید. می‌روند جنازه امام حسین را هم می‌آورند و او را هم دفن می‌کند. [قوم بنی‌اسد] می‌بینند که آقا توی قبر خیلی معطل شد، و بیرون نیامدند. جلوتر می‌روند و می‌بینند که ایشان لب‌هایش را روی رگ‌های بریده بی‌سر امام حسین (ع) گذاشته و آنها را می‌بوسد. بعد می‌گوید جنازه عمویم عباس (ع) در کنار نهرعلقمه است. وقتی به آنجا می‌رسند می‌بینند که جنازه‌ای آنجاست. آن هم چه جنازه‌ای، تمام بدنش را تکه‌تکه کرده‌اند. ایشان را همان‌جا نزدیک نهر القمه دفن می‌کنند.

ـ بسیار خب، حال بفرمایید شما در آن روز چگونه مطلع شدید که امام خمینی را دستگیر کردند. عکس‌العمل مردم چه بود؟

یکی از دختران خادمان اینجا که در شهرری زندگی می‌کرد و هر سال برای عزاداری از روز عاشورا تا روز بنی‌اسد به اینجا تشریف می‌آورد ـ خانم معینی ـ منزل ما بودند و برایشان غذا تهیه کرده بودیم. پدرش از خادم‌های حضرت عبدالعظیم بود که برای ناهار مهمان ما بودند. به حرم برگشتم که دیدم در صحن صدا بلند شد که یا ایها‌الناس شما که می‌گفتید ما اگر در کربلا بودیم صدای ناصرینصرنی اباعبدالله را می‌شنیدیم به یاریش می‌رفتیم. الان موقعی است که باید به یاری او بروید. یعنی دیشب ساعت 30/2 بعداز نیمه شب حضرت آیت الله خمینی را دستگیر کردند. به یاری او بلند شوید و ببینیم که می‌خواهند با او چه کنند. آن زمان امام خمینی نمی‌گفتند. حضرت آیت‌الله می‌گفتند. که بعد از آن عزای سینه‌زنی و اینها همه‌چیز به هم خورد و همگی آماده شدند که به سمت تهران حرکت کنند. وقتی که این موضوع را فهمیدم دیگر ناهار نخوردم و همه از داخل بازار به داخل صحن آمدیم. آن زمان که خیابان نبود، بعد به نزدیکی پاسگاه رسیدیم. افراد داخل پاسگاه هم هیچ [عکس‌العملی] از خودشان نشان ندادند.

ـ آیا شما به یاد دارید که چه کسی اعلام کرد که امام را دستگیر کردند؟

یکی از آنها همین محمدتقی علائی بود.

ـ شما خودتان آنجا حضور داشتید؟

بله! یکی محمدتقی علائی بود. یکی هم حاج حسن مقدس بود که خدا رحمتش کند. آنها در همان صحن امام‌زاده بالای چهارپایه رفتند و [خبر دستگیری امام را اعلام] کردند که بعدش سینه‌زنی به هم خورد. بعد از آن تصمیم گرفتند که به سمت تهران حرکت بکنند. بنده هم از همان افرادی بودم که به سمت تهران حرکت کردم. حرکت کردیم و آمدیم داخل بازار. افراد داخل پاسگاه هم هیچ کس عکس‌العملی از خود نشان نداد. ما به پل حاجی که الان هم به آن پل می‌گویند، رسیدیم. یعنی ابتدای پیشوا. یک پل بلندی بود، آمدیم آنجا. دو طرفش هم برای عوارضی شهرداری ساختمان ساخته بودند. به آنجا که رسیدیم حاج شیخ فتح‌الله صانعی که خدا رحمتش کند با حاج ابوالقاسم که او هم معمم بود گفتند: «آقایان بنشینید می‌خواهم برای شما صحبت کنم». همه نشستیم. گفت: «آقا جان! در این راه ممکن است کتک داشته باشد، کشته شدن داشته باشد، صدمه‌های دیگر نیز برای شما داشته باشد. شما را به خدا اگر می‌خواهید فرار کنید و برگردید، همین حالا بگویید که نرویم.» همه گفتند: «الله اکبر»ـ یعنی می‌آییم ـ  ایشان جلو بودند، ما هم پشت سر آنها تا به قلعه سین رسیدیم. در جاده قلعه‌سین سیدرضوی که معمم بود، ایشان و یک عده دیگر هم به ما پیوستند.

ـ یعنی تعدادی هم از قلعه سین به شما پیوستند؟

بله آنها آمدند و ما هم آرام آرام آمدیم تا اون چوب‌بری که می‌گویند ورامین. در آن زمان خانه‌ای، چیزی نبود. فقط پلی بود که خاکی بود. در آنجا چند نفری هم که از ورامین حرکت کرده بودند آمدند و با ما همراه شدند تا به ورامین رسیدیم.

ـ آیا به خاطر دارید که چند نفر بودید؟

از اینجا [پیشوا] تقریباً 100 [نفر] شاید بیشتر بودیم. به آنجا [نزدیکی ورامین] که رسیدیم تعدادمان زیاد شد. یعنی بر تعداد جمعیت افزوده می‌شد. حتی از محمدآبادِ عرب‌ها هم آمده بودند. سیدمرتضی طباطبایی هم که شهید شد، او هم از محمدآباد بود. مردم ورامین در حیاط خانه‌ها تشت‌های بزرگ آب یخ و این چیزها گذاشته بودند که مردمی که به سمت تهران حرکت می‌کنند و تشنه هستند، بتوانند آب بخورند. بعد از آن حرکت کردیم تا رسیدیم به پل کارخانه. این پلی که الان هست قبلاً‌ نبود. یک پل دیگری بود که پیچ داشت.

ـ آقای محمدی طبق صحبت‌های دیگر شاهدان آن روز، مثل اینکه از قبل هیچ آمادگی برای حرکت به سوی تهران وجود نداشت، آیا پذیرایی مردم ورامین به خاطر روز بنی‌اسد بود؟

مثل اینکه ورامینی‌ها فهمیده بودند که یک عده‌ای از امامزاده جعفر به آنجا می‌آیند، به آنها خبر داده شده بود که از امامزاده جعفر عده‌ای دارند می‌آیند. آب و غذا تهیه کرده بودند که کسانی که احیاناً‌ مثل بنده ناهار نخورده بودند، در آنجا بتوانند رفع گرسنگی کنند که خود بنده با کسانی که ناهار نخورده بودند در آنجا ناهار خوردیم.

ـ توی راه چه شعارهائی می‌دادید ؟

«خمینی خمینی خدا نگهدار تو، بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو»

ـ آیا سلاحی به همراه داشتید؟

بعضی‌ها قمه داشتند، بعضی‌ها چوب‌دستی داشتند. بعضی‌ها هم مثل دِروگرها که برای چیدن محصول آمده بودند، آنها هم با وسیله‌هایشان همراه ما آمدند. وقتی به پل کارخانه رسیدیم، من به اطراف نگاه کردم. دیگر نمی‌توانستیم انتهای جمعیت را ببینم. حالا فکر کنید چقدر جمعیت زیاد شده بود. عده‌ای هم در نزدیکی کارخانه به ما ملحق شدند. تعدادی هم در خیرباآمدیم خیرآباد به ما پیوستند. در پوینک چند نفری مرا می‌شناختند اما من الان حضور ذهن ندارم که نامشان را بگویم، آنها ایستاده بودند.

ـ یعنی اسمشان را به خاطر ندارید؟

نه، الان حضور ذهن ندارم. به آنها گفتم که مگر شما تشریف نمی‌آورید؟ گفتند ما منتظریم که دوستانمان بیایند شما بروید. حالا اینها [شاه‌دوست] بودند و اصلاً نمی‌خواستند همراه ما بیایند.

ـ منظور شما این است که آنها به اجبار همراه جمعیت شدند؟

خیر. آنها سر خیابان خودشان ایستاده بودند. سر جاده پوینک.

ـ آیا پوینک بین ورامین و باقرآباد است؟

خیرآباد و باقرآباد. عرض شود همین‌طور که می‌رفتیم افرادی که با ماشین و وسایل دیگر به ما می‌رسیدند، می‌گفتند که برگردید. سربازها جلوتر یعنی در باقرآباد سنگربندی کرده‌اند. ممکن است همه شمارا از بین ببرند، بکشند. به آنها دستور شلیک داده بودند و اگر هم می‌خواهید بروید از بیراهه بروید، از خیابان نروید. وقتی به موسی‌آباد رسیدیم، در آنجا حسین آقای ناصری بود که مرحوم شد با محمد جندقی که الان زنده است. اینها گفتند که پول جمع کنیم و از گل‌تپه برای همه نان و پنیری تهیه کرده که اگر به تهران رفتیم و نان گیرمان نیامد، جمعیت گرسنه نمانند. چون عده‌ای هم ناهار نخورده بودند و گرسنه بودند.

ـ گل‌تپه در کجا قرار دارد، نزدیک همین موسی‌آباد است؟

گل‌تپه بین موسی‌آباد و خیرآباد است که الان اسمش را شهرک مدرس گذاشته‌اند. همان‌جا پول دادیم و نماز هم خواندیم. آنجا آب خیلی تمیزی داشت. بعد از آنجا به سمت موسی‌آباد و پوینک راه افتادیم. که باز کسانی را دیدیم که به ما گفتند که آقایان الان که دارید می‌روید، جانتان در خطر است. آنها شما را از بین می‌بردند که ما هم در پاسخشان گفتیم که ما داریم می‌رویم، یا آقا [آیت‌الله خمینی] را نجات دهیم یا ما جانمان را هم فدا می‌کنیم.

ـ آقای محمدی مقصد حرکتتان مشخص بود، کجا می‌خواستید بروید؟

ما می‌خواستیم به تهران برویم.

ـ با دست خالی و بدون سلاح کجای تهران می‌خواستید بروید؟

تهران می‌خواستیم برویم، می‌خواستیم مرکز برویم. ببینیم که علت چیست، چرا امام را دستگیر کرده‌اند؟

منبع :

http://www.15khordad42.com

ادامه دارد ...


X